دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

سلام خوش آمدید

۱۲ مطلب با موضوع «حیات نوشت» ثبت شده است

بسم الله؛
خدایا من بسوى تو اشتیاق دارم و به پروردگارى توگواهى دهم 
اقـرار دارم بـه ایـنـکه تو پروردگار منى و بسوى تو است بازگشت من آغاز کردىوجود مرا به رحمت خود پیش از آنکه باشم چیز قابل ذکرى و مرا از خاک آفریدى آنگاه در میان صلبها جایم دادى و ایمنم ساختى .ایـن نـیـز بـه مـن مـهـر ورزیدى بوسیله رفتار نیکویت و نعمتهاى شایانت که پدید آوردى خلقتم را از منى ریخته شده و جایم دادى در سه پرده تاریکى (مشیمه و رحم و شکم ) میان گوشت وخون و پوست.
گـواهـم نـسـاخـتـى در خـلقتم و واگذار نکردى به من چیزى از کار خودم راسپس بیرونم آوردى بدانچه در عـلمـت گـذشـتـه بـود از هـدایـتـم بـسـوى دنـیـا خـلقـتـى تـمـام ودرسـت و در حال طفولیت و خردسالى در گـهـواره مـحـافـظـتـم کـردى و روزیـم دادى از غـذاهـا شـیـرى گـوارا ودل پرستاران را من مهربان کردى و عهده دار پرستاریم کردى مادران مهربان را و از آسیب جنیان نـگـهـداریـم کـردى و از زیـادى و نقصان سالمم داشتى پس برترى تو اى مهربان و اى بخشاینده تا آنگاه که لب به سخن گشودم و تمام کردى بر من نعمتهاى شایانت را و پرورشم دادى هـرسـاله زیـادتـر از سـال پـیـش تـا آنـگـاه کـه خـلقـتـم کامل شد و تاب وتوانم به حد اعتدال رسید .واجب کردى بـر مـن حـجـت خود را بدین ترتیب که معرفت خود را به من الهام فرمودى وبوسیله عجایب حکمتت به هراسم انداختى و بیدارم کردى بدانچه آفریدى در آسمان و زمینت از پدیده هاى آفرینشت.
مـرا بـه ایـمـان هـدایـت کـرد پـیـش از آنـکـه بشناسم طریقه سپاسگزارى نعمتش را. اى که خواندمش در حـال بـیمارى و او شفایم داد و در برهنگى و او مرا پوشاند و در گرسنگى واو سیرم کرد و در تشنگى و او سـیـرابـم کـرد و در خـوارى و او عـزتـم بخشید و در نادانى و او معرفتم بخشید و در تنهایى و او فزونى جمعیت به من داد و در دورى از وطـن و او بـازم گـردانـد و در نـدارى و او دارایـم کـرد و درکـمک خواهى و او یاریم داد و اما من اى معبودم کسى هستم که به گناهانم اعتراف دارم پس آنهارا بیامرز و این منم که بد کردم این منم که خطا کردم این منم که غفلت ورزیدم این منم که فراموش کردم این منم کـه (بـه کـاربـد) تـعمّد کردم این منم که وعده دادم واین منم که خلف وعده کردم این منم که پیمان شکنى کردم این منم که به بدى اقرارکردم ایـن مـنـم کـه بـه نـعـمـت تـو بـر خـود و در پـیـش خـود اعـتراف دارم و باگناهانم بسویت بازگشته ام پس آنها را بیامرز. 
بخشی از دعای عرفه

  • پی نوشت: عرفه که میرسه دیگه آدم آماده میشه واسه محرم...محرم که میرسه هیچ چیزی مثل دعای عرفه نمی چسبه به آدم...اینکه بشینی یه گوشه...عرفه بخونی و حال و هوای بی وتنی رو تجربه کنی...


  • محمدرضا سلطانی

دوباره پای دلم در عقوبتی گیر است

 و با تمام کلاغان شهر درگیر است

 چقدر در خودم این روزها قدم زده ام

 نمیرسم به چرایی آن چه تقدیر است

 اگر چه از کفم این روزها دلم نرفت اما

 تمام ترس من از انتهای تفسیر است

 کدام دست بلا می برد تو را  که گم کُنَدَت

 و این فرو شدنت از کدام تقصیر است؟

 خدا نبود؟ خدا نیست؟ خدا کجاست بگو؟

 بگو رها کُنَدَت از هر آنچه زنجیر است

 خدا نخواست.! تو خواستی که تا ابد بروی

 و روبروی تو شامی عجیب دلگیر است

 و لحظه لحظه از این خانواده دور شدی

 عزا برای تو امروز..اندکی دیر است.

  • ۶ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۴۳
  • محمدرضا سلطانی

گاهی سینه انسان به قدری سنگینی می کند که دیگر زمین تاب نگه داری او را ندارد؛ تنها آسمان است که می تواند با آغوشی باز این بار گناه را به دوش کشد.

  • محمدرضا سلطانی

دست راست

دست چپ!

با طعنه گفتند به عباس

"وضوی عشقت!

یک مسح سر کم دارد

این شد که پای

"عمود آهن" باز شد!



لعن الله من حال بینک و بین ماء الفرات...

  • محمدرضا سلطانی


  • عبادت یعنی پرستش . و پرستش یعنی رابطه ای بین یک موجود ضعیف و یک موجود قوی .

  • نیایش حضرت امیر المومنین در مسجد کوفه نمادی بارز از رابطه عبد و معبود است .

  • لزوما عبادت به معنی پرستش خداوند نیست . پرستش های غیر خدا هم هست .

  • لا اله الا الله شاه بیت عبادت در دین اسلام است . یعنی نفی بندگی و وابسته بودن هر چیزی غیر از خدا و بزرگ داشتن و مبدا و منشا بودن خدا .

  • رب و اله و الله سه گونه پرستشی است که در قرآن آمده است .

  • رب به معنی پرورش دهنده و رشد دهنده همه چیز ... قابلیت جمع بستن دارد . در شکل ارباب هم استعمال شده است .

  • اله به معنی مورد پرستش قرار گیرنده .

  • الله به شکل معرفه الله . غیر قابل جمع بستن .

  • انسان چه بخواهد و چه نخواهد طوق بندگی را به گردن می اندازد . منتهی در این بین یا در بندگی شیطان است و در حال خروج از نور به ظلمت . و یا در بندگی خداوند و در حال خروج از ظلمت به نور

  • لیثیروا لهم دفائن العقول ... به واسطه عبادت  

 

پیاله نوشت یک:

آدمی موجودیست نیازمند . نیازمند به خوراک ، پوشاک ، امنیت جسمی و روحی ، نیازهای متنوع غریزی و روحی و روانی .

در دوره قبل از تولد نیازمند قرارگرفتن در پناهگاه امن رحم مادر و تغذیه از خون و مواد غذایی به واسطه آن . هنگام تولد نیازمند هوا و تنفس ، نیازمند خروج از تاریک گاه شکم مادر و ورود به دنیای جدید در بازه ای به اندازه تولد تا مرگ _ حیات الدنیا _

از لحظه تولد نیازهای جدید با اوست . شیر مادر ، محلی مناسب و امن برای در امان ماندن از خطراتی که تمامیت زندگی اش را تهدید می کنند . از گرما و سرما تا حمله حیوانات موذی تا بیماری ها . نیازمند پوشاک . نیازمند مادر و پدر برای تامین نیازهایی که از تامین آنها عاجز است .

بزرگتر که می شود نیازمند آموزش است . آموزش برای تامین امنیت خود . آموزش سر پا ایستادن . آموزش تامین خوراک و پوشاک . آموزش ارتباط با همنوعان . آموزش چگونه زیستن . آموزش تشکیل خانوده .

نیازهای او را پایانی نیست . وقتی به بلوغ فکری میرسد دنیا برایش سوال است . از وقتی به اینجا آمده بود متوجه چیزی شده است . لیوان را انداخت و شکست . شکستن لیوان به دلیل افتادن از بلندی و خوردن چیزی سخت بود . دانه ای را در خاک کاشت و لوبیا درآمد و آن را خورد . برای اینکه لوبیا بخورد باید دانه هایی از آن را در زمین بکارد و به آنها آب دهد . منتظر بماند تا ساقه دهد و بلندتر شود و دانه های لوبیا در آورد و منتظر بماند تا دانه های لوبیا برسند و آنگاه آنها را از ساقه لوبیا بکند و بخورد . برای هر چیزی علتی را می یابد .

به خودش مراجعه می کند . من چه ؟ آیا من هم علتی دارم ؟ لوبیا را من کاشتم . مواظبش شدم و لوبیا را برداشت کردم . پدر و مادرم من را به دنیا آوردند و از من مواظبت کردند و من بزرگ شدم و من هم همسر انتخاب میکنم و بچه دار می شوم و از او مراقبت می کنیم و او هم مثل من می شود و می آید و لوبیا می کارد و این سوال را میکند !!!

پدر و مادر پدر و مادر من هم این طور بودند . و پدر و مادر آنها هم همینطور . تا کجا اینطور بود ؟

آیا موجود دیگری هست که قدرتمندتر از همه باشد ؟

اول کجا بود ؟ چرا گاها یک نفر یک جا می افتد و دیگر بلند نمی شود ؟ می گویند مرده است ! مرده یعنی چه ؟ آیا می شود مردن را تجربه کرد ؟ آیا می شود تلخی یا شیرینی مرگ را هم مثل تلخ یا شیرین بودن یک هندوانه یا خربزه تجربه کرد ؟ مرده را در زیر خاک می گذارند و او را می پوشانند و دیگر هیچگاه برنمیخیزد . بعضی ها حتی پیرنشده می میرند . چرا ؟

چیزی در درونش ناامن است . ابهام دارد . چیزهایی برایش نامعلوم است . چیزهایی است که مثل زمانی که گرسنه می شد و تشنه می شد و قدم بر میداشت و نیازش را برطرف می کرد نیست .

به کجا قدم بر دارد ؟به کجا برود ؟ درونش را که نه می بیند و نه لمس می کند و تمام زندگی اش را زیر سوال برده چه کند ؟ با چه چیز آرام کند ؟

سوال می پرسد که قبلا کجا بودم ؟ چرا بودم ؟ آنجا چگونه بود ؟ چرا به اینجا آمده ام  ؟ چگونه به اینجا آمدم ؟ تا کی اینجا هستم ؟ چرا تا وقت معلومی اینجا هستم ؟ به کجا خواهم رفت؟ آنجا چگونه است ؟ چرا باید آنجا بروم ؟ آیا می توانستم اینجا نیایم ؟ آیا می توانم اینجا برای همیشه بمانم ؟ اینجا کجاست ؟

آنچه بیشتر از همه او را تهدید میکند و می آزارد این است که مدت محدودی اینجاست و یک روز انرژی و سوخت او به پایان میرسد و باید برود زیر خاک . تمام شود . آیا با زیر خاک رفتن همه چیز تمام می شود ؟

 

پیاله نوشت دو:

به نظر می رسد همه ماجرا از اینجاست که آغاز می شود .

من مدت محدودی اینجا هستم . من تعداد محدودی نفس خواهم کشید و دمی خواهد بود که باز دمی برنیاید !

این زمان محدود را چگونه باید زیست کنند ؟ چرا عده ای برای اینکه تمام نشوند سنگ می ساختند و جلوی آن خم و راست می شدند ؟ بچه های خود را جلوی سنگها و چوب ها سر می بریدند و برای انها قربانی میکردند .

برای ستارگان و ماه و خورشید احترام قایل بودند . آنها را می پرستیدند . وقتی خورشید می گرفت نگران میشدند و قربانی میکردند . گاو و گوساله و گوسفند را هم می پرستیدند که بیشتر زنده بمانند .

یا بعدها فکر کردند که چون مرگ هست باید به گونه ای دیگر به اینجا برگردند . ذهنشان را تربیت کردند که برایشان جواب بیاورد . جوابی که به آنها بگوید آنها پایان نمی یابند و همیشه هستند . آنها با انجام دادن کارهای خاصی جاوادن خواهند شد . حتی وقتی مردند دوباره به این دنیا خواهند آمد و اینبار در جسمی دیگر . شاید در کالبد یک حیوان و یا سنگ یا درخت !!!


پیاله نوشت سه:

چگونه می توان جاودانه بود ؟

من که موجودی نیازمندم ، چگونه نیازهایم را سامان دهم که جاودانه بمانم ؟

چه کسی من را می تواند جاودانه نگه دارد ؟ بت ها یا حیوانات یا طبیعت یا خودم یا ستاره ها یا خورشید یا یک انسان قدرتمند یا خدا ؟

خدا چگونه باید باشد ؟

<<
  • محمدرضا سلطانی

بسم الله؛ 

همیشه شعر برایم جذاب بوده است ... لطافت و تازگی ای که در شعر وجود دارد سبب میشود مفاهیم بسیار عمیق را در لایه های عمیق روح انسان وارد کند. اشعار آیینی نیز به خاطر ویژگی خاص شان که معمولا مفاهیم حماسی و ارزشی را در بر میگیرند نیز جایگاه ویژه ای در این میان دارند.

همیشه از خواندن اشعار سیدحمیدرضا برقعی لذت برده ام.شعری دارد ایشان به نام طوفان واژه ها که با واژه ها و بیت بیتش طوفانی در دل انسان به پا میکند. امشب شب اول محرم است. گفتم آن را اینجا بیاورم و دوباره برای خودم بخوانم.

کلیپ تصویریشو میخواستم بذارم اینجا که نمایش داده بشه.اما سرویس بیان اجازه ی درج اسکریپت رو نداد بهم.

از اینجا میتونین دانلود کنین.


با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد 
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد 
احساس کرد از همه عالم جدا شده است 
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است 
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت 
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت 
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت 
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت 
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست 
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست 
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت 
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت 
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت 
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت 
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند 
دارد غروب فرشچیان گریه می کند 
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید 
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید 
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید 
حتی براش جای کفن بوریا کشید 
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را 
از بس که گریه کرد تمام لهوف را 
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت 
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت 
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" 
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس 
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
  • محمدرضا سلطانی
گم شده این جاست...

در بند این نیستم که «از کجا آمده‌ام؟»

در بند این نیستم که «به کجا می‌روم؟»


تنها عذاب می‌کشم در این آمدن تا رفتن که هزار جواب برای "برای چه آمدن" داده‌اند و می‌دهند و خواهند داد! گویی من هزار پاره، هر تکه‌ام از جایی آمده که به هر یک از پاسخ‌های "برای چه آمده‌ای" ذره‌ای قانع می‌شود! گویی من هزار پاره، هزار وطن دارم که به هر خاکی که می‌رسم و گمان آرمیدن می‌کنم، بی‌قراری دیگری بر وجودم چنگ می‌اندازد!

راستش را بخواهی باید بروم؛ بروم دنبال تک‌تک آدم‌هایی که پاسخ اندک دادند؛ پاسخ کوچک دادند؛ پاسخ خام دادند؛ پاسخ نرسیده دادند؛ که علم اندک خطرناک است و من عصیان‌زده خطرناک‌تر...

راستش را بخواهی، می‌خواهم بگویی که دعوا، دعوای پرستش که نیست! کیست که در برابر وجود تو متواضع نباشد و سر خم نکند؟! مخلوق را کجا توان آن است که سر ستیز با تو داشته باشد.

عزیز نزدیک‌تر از جانم؛ پس چرا باید این همه دور بزنم و دور شوم و نزدیک شوم و باز هم دایره‌ای دیگر و گردشی دیگر؟! باز هم تجربه نقطه و پرگار و چرخش‌های دیوانه‌وار... بگو که دعوا، دعوای خلیفه‌ی توست. دعوا، دعوای سر خم کردن و تواضع کردن در برابر منتخب توست. و من اگر خرابم؛ و من اگر یخ زده‌ام؛ و من اگر یک تنه فریادم؛ و من اگر همه‌ی وجود خشمم و عصیانم و ناآرام و بی‌قرارم؛ و من اگر گهگداری گم می‌شوم و می‌افتم و کج می‌شوم و غلط انداز می‌شوم؛ و من اگر همانی نیستم که تو می‌خواهی و خودم هم همان را می‌خواهم؛ و من اگر دنبال آن یک نگاهم... به خاطر این است که این مسیر را نمی‌دانم؛ چنگ زدن بلد نیستم؛

من نه تو را گم کرده‌ام و نه خودم را؛ من آیین چنگ زدن را گم کرده‌ام؛ من آیین غرق شدن را فراموش کرده‌ام؛ من یادم رفته که اگر در دریا افتادم به ماهی‌ها و خرچنگ‌ها دست نیاندازم؛ حتی به پرنده‌های دریایی، حتی به قوهای وحشی هم نگاه نیاندازم؛ چنگ بزنم به تو و دیگر تمام...

  • محمدرضا سلطانی

در زندگی باید از لحظه لحظه ی آن استفاده کرد و به کوچکترین چیزها توجه داشت.گاهی اوقات کوچکترین مسائلی که شاید هیچ اهمیتی برای آنها قائل نشویم بزرگترین تاثیرها را در زندگی ما میگذارند. همیشه از خواندن نصایح دیگران لذت برده ام. امروز تصادفا به این جملات از حاج اسماعیل دولابی برخورد کردم که جواب افکار بهم ریخته ی دیشبم را داد!

  • هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.
  • زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذ کر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و… نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.
  • اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن،روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جاندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.
  • محمدرضا سلطانی

گاهی سینه انسان به قدری سنگینی می کند که دیگر زمین تاب نگه داری او را ندارد؛ تنها آسمان است که می تواند با آغوشی باز این بار گناه را به دوش کشد.

  • محمدرضا سلطانی

تو برای عطر زدن به کسی نگاه نمی کنی، اصلا برایت مهم نیست دیگران عطر می زنند یا نه،خوب شدن هم مثل عطر زدن است ، چکار داری دیگران خوب اند یا نه؟ خوبی می کنند یا نه، این حرف و نصیحت خداست که می گوید : خود را باش.

علیکم انفسکم.(المائده-105) بر شما باد خودتان!

  • ۱ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۱ ، ۲۱:۰۶
  • محمدرضا سلطانی