دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

سلام خوش آمدید

۳ مطلب با موضوع «حیات نوشت :: اندیشه» ثبت شده است

بسم الله؛
خدایا من بسوى تو اشتیاق دارم و به پروردگارى توگواهى دهم 
اقـرار دارم بـه ایـنـکه تو پروردگار منى و بسوى تو است بازگشت من آغاز کردىوجود مرا به رحمت خود پیش از آنکه باشم چیز قابل ذکرى و مرا از خاک آفریدى آنگاه در میان صلبها جایم دادى و ایمنم ساختى .ایـن نـیـز بـه مـن مـهـر ورزیدى بوسیله رفتار نیکویت و نعمتهاى شایانت که پدید آوردى خلقتم را از منى ریخته شده و جایم دادى در سه پرده تاریکى (مشیمه و رحم و شکم ) میان گوشت وخون و پوست.
گـواهـم نـسـاخـتـى در خـلقتم و واگذار نکردى به من چیزى از کار خودم راسپس بیرونم آوردى بدانچه در عـلمـت گـذشـتـه بـود از هـدایـتـم بـسـوى دنـیـا خـلقـتـى تـمـام ودرسـت و در حال طفولیت و خردسالى در گـهـواره مـحـافـظـتـم کـردى و روزیـم دادى از غـذاهـا شـیـرى گـوارا ودل پرستاران را من مهربان کردى و عهده دار پرستاریم کردى مادران مهربان را و از آسیب جنیان نـگـهـداریـم کـردى و از زیـادى و نقصان سالمم داشتى پس برترى تو اى مهربان و اى بخشاینده تا آنگاه که لب به سخن گشودم و تمام کردى بر من نعمتهاى شایانت را و پرورشم دادى هـرسـاله زیـادتـر از سـال پـیـش تـا آنـگـاه کـه خـلقـتـم کامل شد و تاب وتوانم به حد اعتدال رسید .واجب کردى بـر مـن حـجـت خود را بدین ترتیب که معرفت خود را به من الهام فرمودى وبوسیله عجایب حکمتت به هراسم انداختى و بیدارم کردى بدانچه آفریدى در آسمان و زمینت از پدیده هاى آفرینشت.
مـرا بـه ایـمـان هـدایـت کـرد پـیـش از آنـکـه بشناسم طریقه سپاسگزارى نعمتش را. اى که خواندمش در حـال بـیمارى و او شفایم داد و در برهنگى و او مرا پوشاند و در گرسنگى واو سیرم کرد و در تشنگى و او سـیـرابـم کـرد و در خـوارى و او عـزتـم بخشید و در نادانى و او معرفتم بخشید و در تنهایى و او فزونى جمعیت به من داد و در دورى از وطـن و او بـازم گـردانـد و در نـدارى و او دارایـم کـرد و درکـمک خواهى و او یاریم داد و اما من اى معبودم کسى هستم که به گناهانم اعتراف دارم پس آنهارا بیامرز و این منم که بد کردم این منم که خطا کردم این منم که غفلت ورزیدم این منم که فراموش کردم این منم کـه (بـه کـاربـد) تـعمّد کردم این منم که وعده دادم واین منم که خلف وعده کردم این منم که پیمان شکنى کردم این منم که به بدى اقرارکردم ایـن مـنـم کـه بـه نـعـمـت تـو بـر خـود و در پـیـش خـود اعـتراف دارم و باگناهانم بسویت بازگشته ام پس آنها را بیامرز. 
بخشی از دعای عرفه

  • پی نوشت: عرفه که میرسه دیگه آدم آماده میشه واسه محرم...محرم که میرسه هیچ چیزی مثل دعای عرفه نمی چسبه به آدم...اینکه بشینی یه گوشه...عرفه بخونی و حال و هوای بی وتنی رو تجربه کنی...


  • محمدرضا سلطانی

گاهی سینه انسان به قدری سنگینی می کند که دیگر زمین تاب نگه داری او را ندارد؛ تنها آسمان است که می تواند با آغوشی باز این بار گناه را به دوش کشد.

  • محمدرضا سلطانی
گم شده این جاست...

در بند این نیستم که «از کجا آمده‌ام؟»

در بند این نیستم که «به کجا می‌روم؟»


تنها عذاب می‌کشم در این آمدن تا رفتن که هزار جواب برای "برای چه آمدن" داده‌اند و می‌دهند و خواهند داد! گویی من هزار پاره، هر تکه‌ام از جایی آمده که به هر یک از پاسخ‌های "برای چه آمده‌ای" ذره‌ای قانع می‌شود! گویی من هزار پاره، هزار وطن دارم که به هر خاکی که می‌رسم و گمان آرمیدن می‌کنم، بی‌قراری دیگری بر وجودم چنگ می‌اندازد!

راستش را بخواهی باید بروم؛ بروم دنبال تک‌تک آدم‌هایی که پاسخ اندک دادند؛ پاسخ کوچک دادند؛ پاسخ خام دادند؛ پاسخ نرسیده دادند؛ که علم اندک خطرناک است و من عصیان‌زده خطرناک‌تر...

راستش را بخواهی، می‌خواهم بگویی که دعوا، دعوای پرستش که نیست! کیست که در برابر وجود تو متواضع نباشد و سر خم نکند؟! مخلوق را کجا توان آن است که سر ستیز با تو داشته باشد.

عزیز نزدیک‌تر از جانم؛ پس چرا باید این همه دور بزنم و دور شوم و نزدیک شوم و باز هم دایره‌ای دیگر و گردشی دیگر؟! باز هم تجربه نقطه و پرگار و چرخش‌های دیوانه‌وار... بگو که دعوا، دعوای خلیفه‌ی توست. دعوا، دعوای سر خم کردن و تواضع کردن در برابر منتخب توست. و من اگر خرابم؛ و من اگر یخ زده‌ام؛ و من اگر یک تنه فریادم؛ و من اگر همه‌ی وجود خشمم و عصیانم و ناآرام و بی‌قرارم؛ و من اگر گهگداری گم می‌شوم و می‌افتم و کج می‌شوم و غلط انداز می‌شوم؛ و من اگر همانی نیستم که تو می‌خواهی و خودم هم همان را می‌خواهم؛ و من اگر دنبال آن یک نگاهم... به خاطر این است که این مسیر را نمی‌دانم؛ چنگ زدن بلد نیستم؛

من نه تو را گم کرده‌ام و نه خودم را؛ من آیین چنگ زدن را گم کرده‌ام؛ من آیین غرق شدن را فراموش کرده‌ام؛ من یادم رفته که اگر در دریا افتادم به ماهی‌ها و خرچنگ‌ها دست نیاندازم؛ حتی به پرنده‌های دریایی، حتی به قوهای وحشی هم نگاه نیاندازم؛ چنگ بزنم به تو و دیگر تمام...

  • محمدرضا سلطانی