دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

سلام خوش آمدید

۸ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

بسم الله؛

زندگی برنامه نویس ها همیشه پر بوده از دغدغه...همیشه ذهنشون درگیر مساله ایه....اون مساله گاهی پیدا کردن یک الگوریتم برای نرم افزار و برنامه ایه که داره مینویسه یا یک الگوریتم برای حل یک مساله در زندگی خودش یا جامعه!

همیشه در حال کد زنیه یا پیدا کردن یک الگوریتم...فرقی هم نمیکنه الگوریتم یک نرم افزار باشه یا الگوریتمی برای یک زندگی....همیشه ذهنشون درگیر این ماجراهاست....

  • ۷ نظر
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۲:۰۷
  • محمدرضا سلطانی

دوباره پای دلم در عقوبتی گیر است

 و با تمام کلاغان شهر درگیر است

 چقدر در خودم این روزها قدم زده ام

 نمیرسم به چرایی آن چه تقدیر است

 اگر چه از کفم این روزها دلم نرفت اما

 تمام ترس من از انتهای تفسیر است

 کدام دست بلا می برد تو را  که گم کُنَدَت

 و این فرو شدنت از کدام تقصیر است؟

 خدا نبود؟ خدا نیست؟ خدا کجاست بگو؟

 بگو رها کُنَدَت از هر آنچه زنجیر است

 خدا نخواست.! تو خواستی که تا ابد بروی

 و روبروی تو شامی عجیب دلگیر است

 و لحظه لحظه از این خانواده دور شدی

 عزا برای تو امروز..اندکی دیر است.

  • ۶ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۴۳
  • محمدرضا سلطانی

بسم الله؛

هفته قبل اولین جلسه شورای محلات تشکیل شد و من به عنوان نماینده فرهیختگان! و عضو شورای محلات توی جلسه شرکت کردم. بانو هم همراهم بود. اول جلسه معاونت فرهنگی شهرداری منطقه 2 صحبت کردن پیرامون شورای محلات و وظایف اونها و بعد از ایشون هم جناب شهردار صحبت کردن. بعد از صحبت های شهردار با توجه به اینکه تمام حاضرین جلسه بزرگتر از من بودند و افراد روحانی و فرهنگی هم شاملشون بودند دیدم خانم ابراهیمی دبیر جلسه داره به من نگاه میکنه و با اجازه ی جمع شروع کردم به صحبت و نظراتم رو گفتم پیرامون دستور کار جلسه.

بعد از من هم که سایر اعضا شروع به صحبت کردن کردند همگی با پیشنهادات من موافق بودند و اون پیشنهادات به عنوان مصوبات جلسه اعلام شد و خودم رو هم مسئول پیگیری اون موارد گذاشتن.

با این حجم کاری پروژه های شخصی،  خوشحالم که بتونم برای مردم منطقه ام کاری انجام بدم. 

دیشب میخواستم یکم برای هواخوری برم بیرون.بانو گفت کجا میری؟ به شوخی گفتم میرم سر کشی از ایستگاه های صلواتی! :)

البته فرصتی هم برای بیرون رفتن پیش نیومد و مشغول صحبت با سیدعلی (برادر بانو) شدم.

  • محمدرضا سلطانی
بسم الله؛ 
دیروز بیان یک تعداد دعوت نامه ی جدید بهم داد که افرادی رو که تمایل داشته باشم بهشون بدم برای عضویت در بیان و داشتن وبلاگ بر روی این سرویس.
دعوت نامه های قبلی را هم حساب شده به افراد خاصی داده بودم و فقط یک دعوت نامه باقی مانده بود.
امروز به بانو گفتم کاش بشه یه حلقه ی وبلاگی بین این افراد ایجاد کنم که بعد هم بتونم به عنوان نویسندگان کافه جوانی از اونها استفاده کنم و مدیریت کافه جوانی رو بسپارم به اونها. این حلقه ی وبلاگی عملا یک پل ارتباطی میشه بین نویسندگان این وبلاگ ها و میتونه حرکت های جمعی خوبی رو ایجاد کنه برای کار کردن بر روی یک سری موضوعات مختلف.
گرفتاری های کاری عملا نذاشته وقتی بذارم پای کافه جوانی.
  • محمدرضا سلطانی

بسم الله؛

دیشب با بانو قرار خرید داشتیم. قرار شد ایشون به همراه خانواده برن مسجد پدربزرگشون و منم کارهامو انجام بدم و شب برم دنبالشون که بریم خرید.

کمی حوالی چهارراه آزادشهر گشتیم و خریدهامونو کردیم و قرار شد برای خریدن شلوار تا خیابون راهنمایی هم بریم. بعد از خرید شلوار در حالی که ساعت حدود 10:30شب بود و در حال رفتن به سمت مسیری بودیم که بتونیم یه ماشین بگیریم برای رفتن به خونه، بانو گفت که دیگه نمیتونه راه بیاد و پاهاش درد میکنه بخاطر کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود.

ناگهان حس همسرانه بنده فوران کرد و کفش هامو درآوردم و دادم بانو بپوشه و کفش های ایشون رو گرفتم دستم و پای برهنه توی اون خیابون شروع کردیم به راه رفتن :D . تا میدون راهنمایی پیاده اومدیم و بعد هم که سیدعلی(برادر بانو) با ماشین اومد دنبالمون و رفتیم خونه.

  • محمدرضا سلطانی

بسم الله...

این روزها به دنبال فرصتی هستم برای نوشتن...برای نوشتن درباره علایقم....در حوزه های فلسفه ،اندیشه ، مذهب ، فرهنگ ، اجتماع، فناوری و آی تی و علی الخصوص برنامه نویسی....روزهایم به شدت شلوغ و وقتم کاملا پر است و این فرصت نوشتن را از من گرفته است...به دنبال این هستم که به صورت مرتب یاددداشتهایی کوتاه و چند خطی بنویسم در اینجا.

  • محمدرضا سلطانی
بسم الله.
با امکانی که از طرف شرکت بیان در اختیارم قرار داده شد تونستم وبلاگ قبلی ام رو به این سیستم انتقال بدم...خیلی دلم میخواد فرصتی پیدا کنم این روزها و سایت کافه جوانی رو کامل کنم که این سایت کار خودشو شروع کنه..
  • ۳ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۱ ، ۱۷:۱۰
  • محمدرضا سلطانی

بسم الله...

معمولا نوشتن اولین پست در یک زمانی که یک وبلاگ جدید راه اندازی کرده ای سخت است و نمی دانی چه بنویسی... خوشبختانه دعوت نامه ای از سوی یکی از دوستان ارسال شد و توانستم در این سایت وبلاگی برای خودم داشته باشم و در آن قصد دارم راجع به مسائلی که به آنها علاقه مندم بنویسم. در مدت ۱۰سال سابقه وبلاگ نویسی تجربیات مفیدی کسب کرده ام و قصد دارم ادامه ی وبلاگ نویسی ام را در اینجا دنبال کنم. ظاهرا سرویس بلاگ بیان به زودی امکان انتقال وبلاگ از سایر سیستم ها را اضافه خواهد کرد که در این صورت با افتخار وبلاگ وب نوشته های یک مینی روزنامه نگار را که از ۱۳۸۴ در آن می نویسم به اینجا منتقل می کنم. در حال حاضر منتظر تایید ثبت این وبلاگ توسط مدیران هستم.

  • ۱ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۱ ، ۱۲:۴۰
  • محمدرضا سلطانی