دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

سلام خوش آمدید

۱ مطلب با موضوع «روزنوشت :: بانو» ثبت شده است

بسم الله؛

دیشب با بانو قرار خرید داشتیم. قرار شد ایشون به همراه خانواده برن مسجد پدربزرگشون و منم کارهامو انجام بدم و شب برم دنبالشون که بریم خرید.

کمی حوالی چهارراه آزادشهر گشتیم و خریدهامونو کردیم و قرار شد برای خریدن شلوار تا خیابون راهنمایی هم بریم. بعد از خرید شلوار در حالی که ساعت حدود 10:30شب بود و در حال رفتن به سمت مسیری بودیم که بتونیم یه ماشین بگیریم برای رفتن به خونه، بانو گفت که دیگه نمیتونه راه بیاد و پاهاش درد میکنه بخاطر کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود.

ناگهان حس همسرانه بنده فوران کرد و کفش هامو درآوردم و دادم بانو بپوشه و کفش های ایشون رو گرفتم دستم و پای برهنه توی اون خیابون شروع کردیم به راه رفتن :D . تا میدون راهنمایی پیاده اومدیم و بعد هم که سیدعلی(برادر بانو) با ماشین اومد دنبالمون و رفتیم خونه.

  • محمدرضا سلطانی