بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال۲۰۰۴ به یک وال آبی داد.
قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را کشف کردند!
نهنگ ۵۲ هرتزى ، نامى بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش براى اون در نظر گرفتند
محدوده صوتی آواز وال‌های آبی بین ۱۵ تا ۲۰ هرتز است در حالی که آواز این نهنگ فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت ، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود ...
این نهنگ که به خاطر فرکانس صدایش «52 هرتز» نیز نامیده می‌شود، تنهاترین نهنگ دنیا خوانده می‌شود که هیچ پاسخی برای نغمه‌های عاشقانه‌اش دریافت نمی‌کند.
«52 هرتز» نه تنها در فرکانسی به مراتب بالاتر می‌خواند، بلکه بسیار کوتاه‌تر و به دفعات بیشتری نسبت به دیگر گونه‌های نهنگ می‌خواند، تو گویی به زبانی صحبت می‌کند که تنها خود آن را می‌فهمد و عجیب‌تر آنکه در انتخاب مسیر مهاجرت خود هم هرگز مسیر سایر نهنگ‌ها را انتخاب نمی‌کند!

این داستان شاید حکایت تنهایی خیلی از ما باشد. سخن گفتن و زیستن در آواها ، رویاها و دنیاهایی که توسط دیگران قابل دیدن، شنیدن و درک کردن نیست.

گروه iday که یک گروه موسیقی روسی هست با الهام از زندگی این نهنگ یک قطعه ساخته که از صدای ضبط شده این نهنگ تنها هم در این قطعه استفاده شده است.
صداى پس زمینه آهنگ آواى تنهاترین نهنگ دنیاست.

این قطعه رو میتونین توی کانالم گوش بدین

دانلود قطعه تنهاترین نهنگ دنیا - کانال بیخوابی های یک ذهن سرگشته

https://t.me/khablog/758

محبوب من
من یقین دارم دلتنگی ام
امتداددلتنگی شماست..

عشق،
تعریف ساده‌ای دارد؛
«چشمانت»...

  • ۱ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۳۰
زندگی ۳.۰ انسان بودن در عصر هوش مصنوعی

کتاب جدیدی که این روزها شروع به خواندن آن کرده ام «زندگی ۳.۰ انسان بودن در عصر هوش مصنوعی» نام دارد. بر اساس نظر این کتاب زندگی به سه مرحله تقسیم می شود.
تکامل زیستی، تکامل فرهنگی و تکامل تکنولوژیک.
زندگی ۱.۰ نمیتواند سخت افزار یا نرم افزار خودش را در طول زندگی خود تغییر دهد و از نو طراحی کند. هر دو اینها را DNA مدیریت میکند و تغییر فقط از راه تمامل و در طی چندین و چند نسل رخ می دهد.
در مقابل زندگی ۲.۰ میتواند بخش عمده ای از نرم افزارش را از نو طراحی کند. انسان ها میتوانند مهارت های پیچیده تازه ای یاد بگیرند مثلا زبان ها و بازی ها و حرفه های گوناگون و اساسا می توانند جهان بینی و اهداف خود را اصلاح کنند.
زندگی ۳.۰ که هنوز در زمین وجود ندارد می تواند نه تنها نرم افزار بلکه سخت افزار خود را هم از اساس مجددا طراحی کند و لازم نیست برای تغییر سخت افزار منتظر تغییر بسیار تدریجی تکامل در طی چندین نسل باشد‌. در این کتاب به این موضوعات و زندگی در مرحله سوم یعنی تکامل تکنولوژیک پرداخته شده است.
در آستانۀ عصری جدید قرار داریم. آنچه زمانی داستان علمی‌تخیلی به شمار می‌آمد به‌سرعت رنگ واقعیت به خود می‌گیرد، چون هوش مصنوعی در همۀ حوزه‌ها در حال ایجاد تحول است، از جنگ و جُرم و جنایت گرفته تا عدالت و مشاغل و جامعه ـــ و حتی برداشت ما از معنای انسان بودن. هوش مصنوعی بیش از هر فناوری دیگری توان دگرگون کردنِ آیندۀ مشترک ما را دارد، و برای بررسیِ این آینده هیچ‌کس بهتر از مکس تگمارک نیست، استاد MIT و یکی از بنیادگذارانِ مؤسسۀ آیندۀ زندگی که کارهایش به پژوهش جدی در زمینۀ نحوۀ سودمند نگاه داشتن هوش مصنوعی بسیار کمک کرده است.

مکس تگمارک استاد فیزیک MIT و رئیس مؤسسۀ آیندۀ زندگی است. او مؤلف کتاب جهانِ ریاضیاتیِ ماست و در بسیاری از مستندهای علمی شرکت داشته است. عشقِ او به اندیشه‌های نو و ماجراجویی و آینده‌ای شوق‌انگیز مسری است. تگمارک در این کتابِ بسیار مهم که بر پژوهش‌های ژرف استوار است ما را به عمق اندیشه دربارۀ هوش مصنوعی و وضع بشر می‌برد و با پرسش‌های اساسیِ زمانه‌مان رو در رو می‌کند.

چگونه می‌توانیم از طریق اتوماسیون به رشد و شکوفایی اقتصادی خود ادامه دهیم، بدون آن‌که افراد درآمد یا احساس هدفمندی خود در زندگی را از دست بدهند؟

چگونه می‌توانیم اطمینان یابیم که سامانه‌های هوش مصنوعی آینده همان کاری را که ما می‌خواهیم انجام می‌دهند بدون این‌که از کار بیفتند یا درست کار نکنند یا هَک شوند؟

آیا باید از به راه افتادن مسابقه‌ای تسلیحاتی بر سرِ دستیابی به سلاح‌های خودسامانِ مرگبار در هراس باشیم؟
آیا هوش مصنوعی به بالندگی و شکوفاییِ بی‌سابقۀ زندگی کمک خواهد کرد، یا سرانجام ماشین‌ها در تمام کارها از ما پیشی خواهند گرفت، و شاید حتی جایگزین ما شوند؟
زندگی ۳/۰ ما را با مناقشه‌انگیزترین مسائل روز در زمینۀ هوش مصنوعی آشنا می‌کند ـــ از اَبَرهوش گرفته تا معنا و آگاهی و مرزهای فیزیکیِ نهاییِ حیات در کیهان ـــ و این‌چنین ما را مجهز می‌کند تا به بحثی که شاید مهم‌ترین بحث زمانۀ ما باشد بپیوندیم.
شما چه جور آینده‌ای را می‌خواهید؟

  • ۰ نظر
  • ۱۸ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۵۹

امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آنرا تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن را در ریه‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود و ماهی ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد (تازه زمینی که آرام تر از دریاست)، شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را بر زمین می کوبد. و گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می‌شود. با شکم روی زمین می افتد. و دوباره همین کار را تکرار می کند.

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیلی طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!

اگر چه در گفتگوها حرفی از امام برده نمی شد، اگر چه در بسیاری از جاها تصویر کاغذیش حضور داشت، اگر چه در خیلی از جاها فقط پای جمله ای اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خیلی چیزها بدون اسمش هیچ معنی ای نداشت. جبهه، خط مقدم، بسیجی، و حتی چیزهای بزرگتر مثل انقلاب. امام برای آنهایی که دوستش داشتند، یک حضور دائمی نامحسوس بود. وقتی امام می گفت:

- من بازوی شما را می‌بوسم،

گرمایی از بازوی چپ تا قلب هزاران بسیجی جریان پیدا می کرد. این گرما وجود داشت. انگار که امام بازوی تک تک آنها را بوسیده باشد. حال آن که بسیاری از آنان هیچ وقت امام را ندیده بودند. بسیجی بدون امام معنی نداشت. وقتی وجود آدم تا این درجه به وجود دیگری وابسته باشد، هیچ وقت در مورد وجود دیگری فکر نمی کند. کسی باور نمی کرد امام بمیرد. به فکر کسی هم نمی آمد که امام بمیرد. مرگ امام در مخیله هیچ کسی نمی گنجید و از این رو بود که بعد از اعلام خبر مرگ، همه گیج بودند. بدترین قشرهای اجتماعی، در مورد مسایل اجتماعی، فئودال ها و بورژواها هستند. زاویه دیدشان نسبت به مسایل اجتماعی از بدترین جهت است. در ایران، البته بعد از انقلاب، این دو دسته با هم مخلوط شده بودند. انقلاب طبقه فئودال را بورژوا می کند. جنگ طبقه بورژوا را فئودال می کند. در ایران بلافاصله بعد از انقلاب، جنگ شده بود!

شاید تعریف بورژوا همین باشد. کسی که فقط از زاویه دید خودش به مسایل اجتماعی فکر می کند. همه بورژواها و فئودال های ایرانی همین خاصیت را دارند. اما سوگ امام برای آنها عجیب بود. زاویه دید آنها را حتی چیزی مثل شوک اجتماعی پذیرش صلح هم به هم نزده بود. در هنگام پذیرش قطعنامه که اپوزیسیون‌ها از به هدر رفتن نیروی نهفته جوانان می گفتند، هنگامی که بسیجی ها بدون دلیل واضحی ناراحت بودند، وقتی که مردم، همه گیج بودند، طبقه بورژوا مشغول پرتنش ترین معاملات اقتصادی بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمی لرزاند!

اما حالا مرگ یک نفر زاویه دید آنها را عوض کرده بود. همه گیج بودند. وقتی خبر مرگ امام را می شنیدند، باور نمی کردند.خیلی‌ها سعی می کردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا که نظام سیاسی- اجتماعی فقط یک بستر است برای فعالیتهای اقتصادی. این بستر هر چه باشد تفاوتی ندارد. اگر زیاد رنگ عوض کند، فعالیت های اقتصادی متنوع تر می شود. اگر ثابت باشد، سود را باید در کارهای بلند مدت اقتصادی جستجو کرد. همه می دانستند با مرگ امام این بستر تکان نمی خورد، اما چیزی فرای زمین بستر تکان می خورد. این تکان حتی این طبقه را هم گیج کرده بود. همه گرفته و گیج بودند. حتی آنهایی هم که با امام هیچ رابطه‌ای نداشتند.

اندوهی غریب در چهره مردم ریشه دوانیده بود که به یقین از ترس برای آینده نبود. ایرانی ها هیچ وقت آینده‌نگر نبوده اند. وقتی پدر یک خانواده می میرد، اندوه بر همه مستولی میشود. فرق پدر با بقیه شاید در بزرگتر بودن است. این اندوه برای همه یکسان است. پسر چه عاشق پدر باشد و چه نباشد، اندوهگین می شود. پسر حتی اگر کینه پدر را در دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده می شود. بزرگ‌تر چیزی مثل سایه است. بی سبب نیست که به مثل می گویند:

- خدا سایه بزرگتر را از سر کسی کم نکند.

سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل،بسیجی، چپی، راستی، هیچ کدام فرقی نمی کرد. سایه بزرگتر از سر همه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تاثیر برانگیزی بالا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند. مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می شود، با سر و دمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاب می شدند. دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار می شد!!!

ماهی ها خودکشی می کردند!

رضا امیرخانی

ارمیا

https://t.me/khablog  -   بیخوابی های یک ذهن سرگشته

  • ۰ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۱۵
آخ مهتاب!کاش یکی از آجرهای خانه‌ات بودم.یا یک مشت خاکِ باغچه‌ات.کاش دستگیره‌ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی.کاش چادرت بودم.نه کاش دستهایت بودم..کاش چشمهایت بودم .کاش دلت بودم نه..کاش ریه هایت بودم تا نفسهایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری.
کاش من تو بودم
کاش تو من بودی
کاش ما یکی بودیم
یک نفر دوتایی..!

روی ماه خداوند را ببوس
مصطفی مستور

@khablog🍃
  • ۰ نظر
  • ۳۱ فروردين ۹۹ ، ۲۳:۱۱

روزهای خوب و بد خیلی زیادی رو داشتم اینجا... خاطرات زیادی رو دارم که هیچ وقت فراموش نمیکنم و همیشه یک گوشه قلبم رو اختصاص دادم به آدم هایی که شب ها و روزهای زیادی رو در اینجا باهاشون سپری کردم... آدم هایی که توی غم و شادیم در کنارم بودن

  • ۰ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۱۲
اجازه می فرمائید گاهی خواب شما را ببینم؟
  • ۰ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۹ ، ۰۲:۱۶
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید ... :)
شاملو
  • ۰ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۹ ، ۰۲:۱۶

سلوک گاهی در رفتن است گاهی در ماندن.
سفر گاهی آفاقی است، گاهی انفسی.
باید مدام مسافر بود اما نه همیشه از شهری به شهری که شاید از دمی به دمی در اقلیم سینه در حوالی دل.
این روزها خانه، خانقاه سالکان است. باید چله ای نشست به اندیشیدن، به بازخوانی خویش، به فهمیدن آنچه نامش زندگی ست.
مجال عارف شدن است، فرصت اعتکاف؛ اگر قدرش دانسته شود.
شاید روزی که از غارهایمان به در آییم، آیه ای نازل شود برای آن قوم پر شکایتِ گریان که از بیم بیماری به خانه هایشان خزیدند اما بیرون که آمدند عارفانی شاکر بودند، روشن ضمیر که زندگی را می فهمیدند و دم را غنیمت می شمردند و شادی می ورزیدند.
به خانه ات برو!
امروز تو هشتمین آن هفت نفری، یاری از یاران غار، مصاحب اصحاب کهف.
بیرون که آمدی اما بیدار باش!
باشد که بیماری برود ‌و بیداری شفایمان بشود.

  • ۰ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۹ ، ۱۱:۱۷