بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

خدایا به خاطر همه چیز متشکرم .... قسمت دوم

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۵، ۰۲:۳۹ ب.ظ

یکی از دوستان پیغام گذاشته بود که این جریان دروغه و واسه جلب توجه نوشته می شه . من همینجا این حرف رو تکذیب می کنم و اعلام می کنم دلیل نمیشه چون توی زندگی ایشون همچین جریانی پیش نیومده بنابراین توی زندگی دیگران هم پیش نیاد و این جریان واقعیت داره.

قسمت دوم

در رو که باز کردم یه مرد حدودا ۴۵ ساله پشت در بود. با یکی از بچه ها کار داشت. تعارفش کردم به داخل خونه. قبلا درباره این آقا از بچه ها یه چیزهایی شنیده بودم ولی خب بر اساس اون چیزهای دیگه ای که یکسری از بچه های سازمان دانشجویان درباره یه نفری که مشخصاتش با این بنده خدا یکی بود زده بودن زیاد ازشم خوشم نیومد و رفتم توی اتاقم. نیم ساعت بعد اومدم کارهای شام رو انجام بدم. دیدم صدام کرد و گفت بچه ها خیلی از شما تعریف می کنن( البته اینو بگم که جای تعریف نداریم و اگه چیزی هست لطف بچه هاست ) خلاصه گفت بیا بشین چند دقیقه صحبت کنیم. من هم گفتم چشم . رفتیم نشستیم پای حرفهاش. نمی دونم چطوری بگم ولی همینقدر بدونید که حرفهاش طوری به دلم نشسته بود که این چند دقیقه حدود ۴ یا ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۳ صبح گرفتم خوابیدم. خلاصه فرداش حسابی توی فکر بودم .و راجع به حرفهای اون فکر می کردم. این آقا بیشتر عمرش رو دنبال کارهای تحقیقی بوده و توی خیلی زمینه ها اطلاع داشت. توی ۱۷ سالگیش همه چیز رو ول کرده بود می خواست بره کوبا ولی سر از حوزه علمیه در آورده بود. (البته روحانی نبود) .از مسائل اقتصادی روز بگیرین تا جریان صوفی گری و عرفان و فلسفه و مولوی. مثلا تفسیر قرآن رو که بررسی می کرد  ۱۱ سال بود فقط ((آیه قل هوالله و احد )) داشت بررسی می کردو تازگی رفته بود توی تفسیر ((الله الصمد)) . خلاصه جریان مولانا و شمس تبریز واسم پیش اومده بود. توی دانشگاه هم بچه ها یکم سر به سرم گذاشتن واسه همین جریان. فردای اون روز زودتر از همیشه از دانشگاه اومدم و رفتم نشستم پای حرفهاش. حدود ۴،۳ ساعت دیگه صحبت کردیم . موقعی که داشت می رفت حسابی توی خودم رفته بودم و یه حالت بغض بهم دست داده بود. بعضی از حرفهاش حسابی روم تاثیر گذاشته بود و شاید به نوعی یه تغییری توی زندگیم ایجاد کرده باشه.

دو سه روزی از اون جریان گذشت. خیلی فکر کردم به این آشنایی و این موضوع. دیدم توی یه سری مسائل اشتباه کرده بود و به درستی فکر نکرده بودم  .خلاصه یه سری تصمیمات مهم توی زندگیم گرفتم که امیدوارم بتونم زندگی آرامی رو برای خودم مهیا کنم.

نظرات (۹)

  • توسط:علیرضاeminem
  • بابا من که داداشتم دیگه چیچی نظر بدم
    آرزو می کنم این احساس آرامشی که در شما به وجود آمده همیشگی باشه.
    سلام. خیلی متن قشنگی بود . استفاده کردم
    سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگی داری به ماهم سربزن ونظر بده تا مطمئن بشم اومدی راستی اگه با تبادل لینک موافقیبیا تو وبلاگ برام پیغام بزار::فعلا بای::
    سلامدوست عزیز به نظر من کسی که نتنونه مسیر زندگی خودش را به طور هدفمندی مشخص کنه نمیتونه الگوی تاثیر پذیر خوبی باشهموفق باشی
  • توسط:مینی ژورنالیست سابق
  • بابا تاثیرپذیرتفسیر کن!جالب بود!یه سری هم به من بزن!راستی دارم واست یه لوگو طراحی می کنم
  • توسط:حسین شکربیگی
  • سلام
    سلامما که آپ می کنیم تو سر نمی زنی ولی ما سر می زنیم که یه وقت نگی بی معرفتبای
  • توسط:یاسر بابایی
  • سلام دوست عزیز.بی هیچ مقدمه ای من به روزم و جویای نظرتان.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی