خدایا به خاطر همه چیز متشکرم....
می خوام ماجرایی رو تعریف کنم که شاید قسمتی از مسیر زندگی منو تغییر داد ماجرایی که دو روز پیش اتفاق افتاد.
همه چیز از یک روز بارونی شروع شد. داشتم از تلفن کارتی دانشگاه به خونه زنگ می زدم. تلفنم که تموم شد بارون گرفته بود. یه بارون خیلی بهاری. بوی گلها و درختهای حیاط دانشگاه هم یه فضای رمانتیک ایجاد کرده بود. یه دفعه یه حال عجیبی بهم دست داد. واسه اولین بار داشتم این حال رو حس می کردم. یه آرامش عجیب و غریبی تمام وجودم رو گرفته بود. خیلی لذت بردم از این حال. همینطوری زیر بارون شروع کردم قدم زدن. بعد رفتم تو نمازخونه دانشگاه نماز ظهرو عصرم رو خوندم. بعدش یه نماز شکر و چند صفحه قرآن. خدا رو شکر کردم به خاطر این آرامش عجیب. همون طوری قرآن رو بغل کردم و چسبوندم به صورتم و می بوسیدمش و می بوئیدم. بعد بلند شدم رفتم توی ساختمون دانشکده . از پنجره زل زدم به بیرون . بعد هم رفتم سر کلاس. غروب که برگشتم خونه تو اتاقم داشتم موسیقی گوش می دادم که یکی در زد. درو که باز کردم یکی رو دیدم که باعث شد نظرم به خیلی چیزها عوض بشه . کسی که شاید یه بخشی از مسیر زندگیم رو تغییر داد.کسی که شاید ربطی به اون آرامش داشته باشه . شاید هم نداشته باشه.نمی دونم...
تا اینجا رو داشته باشین. بقیه رو بعدا می نویسم...
- ۸۵/۰۲/۰۳