درخت، این درویش سبز پوش...
ماه مرشد ما را بر بالای تپه ای برد و درختی را نشانمان داد. دستهای درخت بالا بود و داشت دعایی می کرد . همه خواب بودند و تنها او بود که بیدار بود. برگ های سبزش بوی حق می داد.
ماه مرشد گفت: این درویش سبزپوش را که می بینید ، قرنها ست که اینجا ایستاده است و با خدا گفت و گو می کند. این درویش سبزپوش اما نامش سرو نیست، سپیدار و صنوبر نیست. میوه می دهد ؛ میوه اش اما سیب نیست ، نه انار و گلابی و نه گیلاس . نام این درخت ، درخت اندوه است و ریشه هایش از اشک آب می خورد . هر کس اندوهی دارد، به پای این درخت می ریزد. ،هر کس غمی دارد و غصه ای زیر این درخت به خاکش می سپارد . این درخت اما می داند که چگونه تلخی اندوه را به شیرینی بدل کند. میوه اش اما شور و شادی و شکر و شیرینی.
درخت اندوه همچنان ذکر می کگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود که پیرزنی نحیف و رنجور خودش رابه او رساند و به پایش نشست و گریست و گریست و گریست . پیرزن رفت و اشک هایش جویی شد به پاس درخت اندوه.
درخت همچنان ذکر می گفت و دستهایش رو به آسمان بود که شاعری آمدو شعرهایش را به پای او ریخت. خاک پای درخت را کند و کند و کند . و کلمها هایش را خاک کرد، شعرهایش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را و رفت.
درخت اندوه همچنان ذکر می گفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود که کودکی آمد ، جوجه گنجشکی در دستش بود، مرده . کودک قبر کوچکی کندو از برگهای درخت اندوه، کفنی برای گنجشک درست کرد . گنجشک را در قبر گذاشت و سنگی بر آن نیز. سنگی کوچکتر از کف دستهای کوچکش. فاتحه ای برای گنجشک خواند و اشکی ریخت و رفت.
فردا صبح اما ، اشک های پیرزن خنده ای شد بر شاخه درخت و واژه های تلخ شاعر ، شعری شیرین شد بر شاخه درخت و جوجه گنجشک مرده ، پرنده ای شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه درخت. پیرزن آمد و سبدی آورد، خنده ها را از شاخه چید، شاعر آمد و سبدی آورد، شعرها را از شاخه چید، کودک اما گنجشک را از شاخه نچید تا بماند و آوازی بخواند شادمانه.
ماه مرشد گفت: درود خدا بر این درخت باد که مومن است ، زیرا مومن تلخ می خورد اما شیرین بار می دهد.
ما رفتیم و آن مومن بی ادعا همچنان ذکر می گفت و دستهایش رو به آسمان بود.
- ۸۵/۰۲/۲۵