دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

سلام خوش آمدید

ساعت عاشقی

سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۸۹، ۱۲:۲۴ ب.ظ
و از آغاز چنین بود...

از همان نخست روز...

از همان آغاز آدم(ع)

از همان روز آب و گل

و قرار بر این شد تا آب و گل بشود آدم، و ما آدم شدیم ، به همان شیوه

نخستین، که سرشتمان بود در سرنوشت؛

و ما آدم شدیم...

همواره در خواب

همواره در نسیان و فراموشی ، به مثابه انسان

و ما آدم شدیم. اما همواره چشم هامان بسته بود و ندید.

چنین که امروز نمی بینیم و چشم داریم.

و قرار بر این شد...

تا ساعت هستی روی عدد دوازده کوک شود و شد...

و هنوز ساعت کوک است و هنوز تکانی به خود نداده ایم.

و هنوز نسیان و فراموشی

و هنوز ما همان انسان نخستینیم

و هنوز همان هبوط

و همان غفلت های همیشگی

تا مگر ساعت زنگ بخورد و بیدار شویم

راس ساعت دوازده ...

 

  • پی نوشت: مطلب از آرشیوم بود... این روزا هم خوبم و هم بد....بد که نمیشه گفت...آدم نمیتونه بد باشه اما گاهی سرحال نیستم...فکر میکنم کم کم رو بیارم به چند خط کوتاه نوشتن و همیشه نوشتن...
  • کمی از سیاست فاصله گرفتم...و البته اخبار رو از طریق اینترنت پیگیری میکنم که بی خبر نباشم...همین فاصله گرفتن هم باعث شده یادداشت سیاسی هم نذارم توی وبلاگم...
  • یه پروژه ای رو در حال برنامه ریزی هستم که اگه خدا بخواد یک سایت فرهنگی هنری اجتماعی دارم راه میندازم توی حوزه های فرهنگ و هنر و اجتماع و ادبیات و فلسفه...دنبال اینم که ایده ی جدیدی رو پیاده کنم...
  • مختارنامه رو حتما دنبال کنین... مفصل باید در مورد این سریال فاخر و ارزشمند صحبت کرد... این جمعه ای که گذشت موقع نمایش صحنه هایی از کربلا یکی از همخونه ای هام به شدت زد زیر گریه و با صدای بلند گریه می کرد...حس و حالش واقعا آدم رو به تکون می داد و به شدت بهش غبطه خوردم و به حال و احوالش...
  • همراه خوبی پیدا کردم واسه ارشد ...یه دوست خیلی خوب که برنامه ریختیم باهم بخونیم درس های آزمون ارشد رو...
  • ظاهرا دیروز امروز فردا از اول محرم دوباره شروع میشه...امیدوارم مجری برنامه رو عوض نکرده باشن....
  • التماس دعا...برام دعا کنین خیلی زیاد...
  • محمدرضا سلطانی

نظرات (۵)

  • توسط:من او
  • ...اگرمن,من اوی اصلی نیستم..ببخشیدبه بزرگیه خودتان...گرچه شایدفرعی هم نباشمهمیشه در صفرعاشقی حواسمان جمع میشودکه دچارغفلت زدگی نشویم..اما لحظه که میگذردیادمان میرود..بایدوصل بودتا کسی که همیشه یادش هست..کسی که اهل نسیان نیست..یادمان بندازد..که شایدصفر عاشقیه بعدی مسافرش باشیم..اهل نسیان که باشیم...شایدسفرخوش نگذرد.. دیدن وشنیدن دیالوگهای مختارنامه ازاولین قسمتش برای من شبیه مرثیه بود..الهی که همیشه خوب باشید..درپناه صاحب اسمتون....التماس دعا
  • توسط:مریم
  • دوباره سلام.یه چیزی خواستم بگم.... اگه قرار شد این دفعه مطلب از آرشیوتون بذارین میشه "خواب" رو بذارین؟؟!!!خییییییییییییییییلی دوسش دارم..." مثلا خواب می بینم تویی و من ...توی پارک با هم راه می رویم ...." البته با همون عکس ها!!(البته امیدوارم مث قبل با انگیزه باشین و مث همیشه مطلبای خوشگل و جدید بذارین)
  • توسط:مریم
  • سلام.وای اینو گذاشتین... خیلی خوشگلههمیشه همه نوشته هاتون خوشگلن.راستی چرا میگین این روزا هم خوبین هم بد؟؟شما که خوبین
  • توسط:ستار یکا
  • سلام خوب هستید ؟ وبلاگ قشنگ و مفیدی دارید, تبریک میگمبه من هم سر بزنیدلطفأ نظر یادتون نره...دوستان دارم... همین منتظرم...
    سلامخوش به حالتون حالتون خوبه .. و یکم بد!خوش به حالتون درس میخونیدخوش به حالتون آپ میکنیدخوش به حالتون سایت فرهنگی هنری اجتماعی فلسفی میزنیدخوش به حالتون ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی