دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

دست نوشته های یک بیوتن

یادداشت های شخصی محمدرضا سلطانی

سلام خوش آمدید

پابرهنه در خیابان

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۱، ۰۷:۵۹ ب.ظ

بسم الله؛

دیشب با بانو قرار خرید داشتیم. قرار شد ایشون به همراه خانواده برن مسجد پدربزرگشون و منم کارهامو انجام بدم و شب برم دنبالشون که بریم خرید.

کمی حوالی چهارراه آزادشهر گشتیم و خریدهامونو کردیم و قرار شد برای خریدن شلوار تا خیابون راهنمایی هم بریم. بعد از خرید شلوار در حالی که ساعت حدود 10:30شب بود و در حال رفتن به سمت مسیری بودیم که بتونیم یه ماشین بگیریم برای رفتن به خونه، بانو گفت که دیگه نمیتونه راه بیاد و پاهاش درد میکنه بخاطر کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود.

ناگهان حس همسرانه بنده فوران کرد و کفش هامو درآوردم و دادم بانو بپوشه و کفش های ایشون رو گرفتم دستم و پای برهنه توی اون خیابون شروع کردیم به راه رفتن :D . تا میدون راهنمایی پیاده اومدیم و بعد هم که سیدعلی(برادر بانو) با ماشین اومد دنبالمون و رفتیم خونه.

  • محمدرضا سلطانی

کفش

پابرهنه در خیابان

بانو

نظرات (۲)

سلام

عجب واقعن کفشاتونو دادید به همسرتون؟؟؟؟؟؟؟

پاسخ:
بسم الله؛
بله همینطوره.
کفش هام هم مدل جیر بود و شب هم بود مشخص نبود...البته از کفش های همسرم که دستم بود هم کاملا مشخص بود که چرا ایشون کفش های من رو پاش کرده

یاراحم العبرات

 

 

 

سلام

 

زندگیتون سرشارازآرامش

 

التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی