بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

نوشته بود : جایى که خاطره هست، خلا معنى ندارد. وقتى که من بمیرم، کسى مرا به یاد خواهد آورد و مرا باز خواهد گرداند...
و آدم هیچگاه معنای سکوت را به درستی نخواهد دانست، که بعضی سکوت‌ها برای شکستن هستند و بعضی دیگر برای ابدی بودنش، و آدم هیچ وقت دقیقا نمیتواند مطمئن باشد که سکوتش برای دوری بوده است یا تنها از سر اینکه ببیند که سکوتش را میشکنی یا نه...
سکوت در برابر ستم

من در عجبم از سکوت مردانی که به دانش و نیکی و شرف مشهورند، از نامورانی که مردم به آنها امید بسته اند، اما آنان در برابر ستم سکوت می کنند. آنها بهشت خداوند را آرزو می کنند، در حالی که نه مالی در راه خدا داده اند و نه جان خویش را به خطر انداخته اند. و تنها به آبروی خویش نزد امیر و خلیفه می اندیشند. در عجبم از دلیران و سردارانی که اگر گمان کنند حقی از خودشان ضایع شده، زمین و زمان را به آتش می کشند، اما در مقابل حقی که از این مردم ناتوان و رنجور پایمال می شود، چشم خود را می بندند و سازش و سکوت خود را تدبیر و تعقل می نامند. به خدا سوگند مصیبت اینان از همه مردم بیشتر است.

رمان نامیرا

بخشی از سخنان حضرت مسلم در بین مردم کوفه

و تاریخی که همیشه در حال تکرار شدن هست...

من خوبم و آرومملبخند

سعی میکنم هر کتابی که میخونم بخش هایی از اون رو اینجا هم منتشر کنم تا اگه کسی هم تصادفی و با سرچ در مورد اون کتاب به اینجا رسید شاید کمکی بهش بشه. خوندن کتابهای خوب به نظرم اونقدری لذت بخش هست که جزو ساعات عمر انسان محسوب نشه

نزار قبانی چقدر قشنگ میگه که :

‏محبوب من!
تمام چیزی که ذهنم را مشغول کرده
این است که حال تو
و حال چشمهایت خوب باشد...

دیشب خواب دیدم من و محمد صالح علا نشستیم توی اتاق من و با هم گپ می زنیم و صحبت می کردیم. چندتا گلدون هم توی اتاقم بود و صالح علا حین صحبت کردن مشغول رسیدگی به اون گلدون ها بود☺️

کتاب هایی که باید بخوانم

این تصویر کتابهایی هست که طی یکسال گذشته خریدم و هر کدوم بنا به دلایلی یا هنوز خونده نشدن یا بخشی از اونها خونده شده و ناتموم مونده. اینها رو از کتابهای دیگه ام تفکیک کردم که بتونم یک برنامه ریزی داشته باشم و شروع کنم به خوندن اونها:
۱- انسان خردمند (یووال نوح هراری) - ( تاریخ زندگی بشر در روی کره زمین )
۲- انسان خداگونه (یووال نوح هراری) - ( آینده زندگی انسان ها به کجا میرسه و انسان تا کجا قراره پیشرفت کنه؟ )
۳-هنر شفاف اندیشیدن
۴-یک عاشقانه آرام (نادر ابراهیمی)
۵-چهل نامه کوتاه به همسرم (نادر ابراهیمی)
۶- حیف حوصله ام پیرشده (‌محمد صالح علا)
۷-هشیاری
۸- نظم زمان ( یک کتاب علمی درباره ماهیت زمان)
۹-نخل و نارنج ( وحید یامین پور)
۱۰-هنر خوب زندگی کردن
۱۱- رمان طلسم (‌والتر اسکات)

البته به این لیست باید کتاب های زیر رو هم اضافه کنم که به صورت الکترونیکی (توی فیدیبو و طاقچه ) خریدم و بخشی از اونها رو خوندم و ناتموم موندن و باید اونا رو هم تموم کنم:

۱-دنیای سوفی (یوستین گردر)
۲- چشمهایش ( بزرگ علوی)
۳-روح پراگ (ایوان کلیما)
۴-جستارهایی در باب عشق ( آلن دوباتن)
۵-عنصر اصلی
۶-سه شنبه ها با موری ( میچ آلبوم)
۷-در باب حکمت زندگی ( آرتور شوپنهاور)
۸-جز از کل (‌استیو تولتز)
۹-هنر عشق ورزیدن ( اریک فروم)
۱۰- بینوایان ( ویکتور هوگو)
۱۱- گتسبی بزرگ ( اسکات فیتز جرالد)
۱۲- دست بردن زیر لباس سیب ( محمد صالح علا)
۱۳- اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم (‌محمد صالح علا)
۱۴-دختر پرتقالی ( یوستین گردر)
۱۵-مغازه خودکشی ( ژان تولی)
۱۶- نبرد من ( آدولف هیتلر)
۱۷- زندگی ۳.۰ - انسان بودن در عصر هوش مصنوعی
۱۸-نیم دانگ پیونگ یانگ (‌رضا امیرخانی)
۱۹- انسان در جستجوی معنا ( ویکتور فرانکل)
۲۰- وقتی نیچه گریست
۲۱- قمارباز ( فئودور داستایوفسکی)

اگه در خصوص برنامه ریزی برای خوندن اینها پیشنهاداتی دارین خوشحال میشم بهم بگین

به وقت خلوت با خود

به وقت خلوت با خود ☺️

شاعری نزد پزشک رفت، گفت: "ای حکیم چیزی در دل من گِره شده که مرا ناخوش می‌دارد و از آنجا افسردگی به من می‌رسد و موی براندامم برمی‌خیزد."
حکیم اهل قافیه بود. پرسید: "شاعر به تازگی ترانه گفته‌ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی؟"
گفت: "آری ترانه‌ها دارم."
پزشک گفت: "آن را بخوان."
بیمار ترانه‌ی خود بخواند. پزشک گفت: "باز هم بخوان و هم به صدای بلند بخوان."
شاعر بار دیگر ترانه‌ای بخواند به صدای بلند. پزشک گفت: "شاعر برخیز که نجات یافتی. افسردگی از تو دور شد. این ترانه بود که در دل تو گِره شده بود و خشکی آن بیرون می‌زد چون ز دل بیرون دادی، رهایی یافتی. از این پس ترانه نوشتی برای مردم، خود بخوان تا چیزی در دلت گره نشود. از اینجا تابه خانه رسی در کوچه و میدان‌گاه ترانه بخوان."
شاعر از محکمه‌ی حکیم درآمد و تا به خانه برسد، ترانه‌ها خواند.

محمد صالح علاء
خط کش ها و شقایق ها

چه کشیدم من که دستم بسته بود. چه کشیدم من که زبانم در کام بود. چه کشیدم من که شمشیرم در نیام بود. چه کشیدم من که پیامبر با من عهد بسته بود. و من تعهد کرده بودم هر چه دیدم خاموش باشم.

آه... اما نمی دانستم این بار آوار بلا بر من فرو نمی ریزد. نمیدانستم این بار شعله های مصیبت وجود مرا نمی سوزاند. پیامبر نگفته بود که پیش چشمم حبیبه خدا را میزنند و باید خاموش باشم.
نگفته بود که پیش رویم همسرم را لگد می کنند و باید نگاه کنم.

نگفته بود که حسن و حسین پناه زینب می شوند و من نمی توانم پناه دختر پیامبر باشم.
فضه بسوی فاطمه دوید و آشوبگران به داخل خانه ریختند. فضه توانست فاطمه را کنار بکشد تا زیر دست و پا نماند. و من تنها توانستم خود را جلو بیاندازم تا بچه ها گرفتار آن حرامیان نشوند.

...

یکی دستم را گرفته بود و یکی پایم را می کشید. یکی در سینه ام آویخته بود و یکی چنگ در صورتم می زد .

فاطمه بیهوش بود انگار، اما نمی دانم چگونه دیده باز کرد و مرا میان کوچه دید که ریسمان به گردنم افکنده اند و می کشند. روی برگرداندم و در آستانه در فاطمه را دیدم که با مقنعه خون آلود ولباس خاکی دست بر دیوار گرفته است.

فاطمه را دیدم که بچه های مضطرب از پشت سرش نگاه می کنند. فاطمه نمی توانست راه برود.
نمیدانم چطور این چند قدم را برداشته بود. فاطمه نمی توانست سخن بگوید. نمیدانم چگونه می نالید و فریاد می زد.

بازوان تازیانه خورده اش حرکت نداشت. نمی دانم فاطمه چه سان دست بر ریسمان انداخته بود و در زیر مشت و لگد نامحرمان می کوشید تا مرا برهاند.

خدایا، این من بودم که اینک اینگونه دستخوش تاراج مشتی مرد نما می شدم.

من که یک تنه در برابر لشکرها می ایستادم .

خدایا این من بودم که نمی توانستم از دختر هجده ساله پیامبر دفاع کنم.

من که در چهارده سالگی سنگ و چماق این جماعت را می خوردم و تنم سپر آن پیامبر بود.

خدایا، این من که بودم که دست به شمشیر نمی بردم، من که از شمشیرم رزم آوران نامدار عرب هراسان بودند.

خدایا، این علی بود آیا که پیش چشم همسر و فرزندانش بر خاک افتاده و کتک می خورد؟

دیگر نفمیدم فاطمه در آن هیاهو چه شد. مرا کشان کشان می بردند. و گرد و خاک میان کوچه راه را بر چشمانم بسته بود

...

تنها صدای پیامبر بود که از میان گرد و خاک به گوش می رسید، و پیامبر تازیانه می خورد!