بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

بی خوابی های یک ذهن سرگشته

کانال تلگرام @khablog

آنجا که خدا تنها نشسته بود...

و آنجا که خدا تنها نشسته بودو هیچ کس نبود، خدا همه چیز داشت اما احساس می کرد در میان مخلوقاتش هنوز یک چیز کم است پس دست به کار شد این بار تصمیم گرفته بود که از خاک بیافریند. … فرشته ها با او به مخالفت برخواستند .می گفتند چرا می خواهی چیزی را خلق کنی که در زمین فساد و خونریزی می کند.ما تو را عبادت می کنیم و از تو به پاکی یاد می کنیم. خدا توجهی نکرد.

 گفت: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. انسان را آفرید. لبخند زد و از این مخلوقش خوشش آمد.

آنرا شاهکار آفرینش نامید و به خود احسنت گفت.تمامی چیزها را به او آموخت. و دو ملک برای او نهاد . سپس برای اینکه این خلیفه مخلوقاتش را به همه معرفی کند دستور داد که تمامی فرشته ها جمع بشوند. سپس امر کرد که بر انسان سجده کنند.

خدا این داستان را به زیبایی به محمد (ص) ابلاغ کرد و گفت که انسان باید از آفرینشش آگاه شود انسان های آگاه و با ایمان این ندای پروردگار و خدای مهربان خود را شنیدند، در این آیات تفکر کردند و به مقام پروردگار خویش معرفت حاصل کردند. اما بعضی از انسان ها خدا را کنار گذاشتند و او را فراموش کردند . (امروز شاهد خلاء بزرگی در جوامع غربی و بعضی جوامع شرقی ناشی از فراموشی خداوند و محو شدن خدا از صحنه این جوامع هستیم.به طوری که هر چه علم و فن آوری آنان پیشرفت می کند این خلاء بزرگ تر و نیاز به خدا بیشتر احساس می شود.) اما ما باید بدانیم که فطرت انسان خداجوست در هر مرحله ای به یک دسته از نیازهایش بپردازد بعد از مدتی او را خسته می کند و به سراغ کار یا نیازی دیگر می رود . و همین روند ادامه می یابد. روح انسان طالب بی نهایت است و این کارها برای او پایان پذیر است .

پس این روح تشنه و طالب بی نهایت را چیزی جز خدای بی نهایت آرام نمی کند. و خدا این امر را خود در وجود انسان قرار داد تا در هر شرایطی به سوی او باز گردد. پس انسان خدا را در جایی جز همه جا نمی یابد. او همه جا هست و هیچ جا ساکن نیست. اگر کمی به خودمان باز گردیم می بینیم که به راحتی به خدا می رسیم.به آن منبع عظیم و سرچشمه پاکی ها . فقط باید کمی به عقب و درونمان برگردیم. فقط کمی …

                                                              

  • ۲ نظر
  • ۱۷ خرداد ۸۴ ، ۱۰:۲۸

نه بر زمینم و نه در آسمان

خدایا... چقدر دورم ،اینجا ،از آسمان و زمین. نه بر زمینم و نه در آسمان.در مکانی نامعین میان این دو تاب می خورم. نه طلوع می بینم و نه غروب و نه حتی ماه و ستاره و ابرهای پاکدامن را... تنها هر از چندی که باران می بارد و با سرانگشت بر شیشه می نوازد و با خبرم می کند، از احوال آسمان با خبر می شوم.

خداوند بزرگ

کمی آسمان می خواهم . پنجره ای رو به یک طلوع طلایی و یک غروب ارغوانی . و یک افق سرشار از ستاره و شهاب های مسافر.اتاقی می خواهم سراسر نور، سراسر پنجره و تا همیشه در برابر تابندگی آفتاب و ماه ، بی حصار! یک سقف گشوده رو به خوشه پروین با منظره ای مزین به صورت ماه...می دانی آخر، خسته ام از این خانه که با پنجره بهتر بگویم تنها دریچه ای رو به کوه های بلند مرا از خورشید دور کرده است.

خودت بگو خانه ای که پنجره هایش جز به سوی مشرق باز می شود به چه می ارزد؟ جز به دلتنگی و جز به اندوهی که در ورید احساس آدمی حریصانه تزریق می شود...

  • ۰ نظر
  • ۱۷ خرداد ۸۴ ، ۱۰:۲۱

میراث پدر علیه السلام

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو ، برابر هیچ کیکاووسی ،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در سینه، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم گفته است: قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست.و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم؛ که انسانم.

پدرم گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی ، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم؛ که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است. میراث پدر علیه السلام!

  • ۱ نظر
  • ۱۷ خرداد ۸۴ ، ۱۰:۱۴

کاش من هم می توانستم چیزی بگویم

حیاط سقاخانه اسماعیل طلا. ساعت از 12شب گذشته است و نگاهم به مردم است و گاهی هم به گنبدی که می درخشد. لب ها تکان می خورند و هر کسی چیزی می گوید . یکی گریه می کند، یکی آرام نشسته . یکی ذکر می گوید و هر کس به کاری مشغول است.

من فقط به مردم نگاه می کنم و ضریح و گنبد طلا.

کبوتری از روی گنبد بلند می شود و به دنبال آن دیگر پرنده ها هم بال می کشند و چرخی می زنند و دوباره روی گنبد طلا می نشینند. کلی تلاش کردم تا توانستم آنجا باشم، اما حالا هیچ چیز برای گفتن ندارم . بغض کرده ام.قبل از رفتن کلی حرف داشتم، اما حالا هر چه فکر می کنم هیچ چیز برای گفتن ندارم. کبوترها و گنبد در چشمانم می لرزند و صورتم خیس می شود. نگاهم به مردم است و آنهایی که پشت پنجره فولاد هر کدام برای خواسته ای آمده اند.

دستی به شانه ام می خورد. سرم را بر می گردانم. جوانی را می بینم.

-موبایل دارید؟

گوشی را به او می دهم و شماره اش را می گیرد.

هنوز به دنبال حداقل یک جمله می گردم که به او بگویم.

جوان شماره اش را گرفته و کنارم ایستاده است.

الو، سلام. حال شما چطوره؟ بیداره؟گوشی را بده به آبجی . الو، سلام. حالت چطوره؟ من الان جلوی حرم هستم . نگاهم به گنبد است، چه بگویم؟

«آقا سلام، دیگه نمی تونم تحمل کنم. تمام بدنم داره می سوزه. خیلی دوست داشتم خودم می اومدم پیشتون. حتی می دونید، دکترها جواب کرده اند، اما اگه شما بخواید، حالم خوب می شه‌». حالا دیگر صورت جوان خیس شده است و حرفهایی که خواهرش می زند را با نگاه به گنبد طلا تکرار می کند. «آقا اگه شما بخواید کاری نداره که...» گوشی را می دهد و خداحافظی می کند. شماره اش را در گوشی نگه می دارم . هفته پیش زنگ زدم به آنها...

  • ۰ نظر
  • ۱۷ خرداد ۸۴ ، ۱۰:۱۱

خدایم لا به لای طوفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه،هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوارنشدی. خدارا نادیده گرفتی وفرمانش را . به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد .دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوه ها!

پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سواراست.من خدایم را لا به لای طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم .خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!دختر هابیل سکوت کردو سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا نیست.

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش . پیش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر،دختر هابیل!

پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم!

  • ۰ نظر
  • ۱۷ خرداد ۸۴ ، ۱۰:۰۴

پرده اول:

آن زمان که هیچ کس نبود، حتی زمان هم نبود، نمی دانم کجا ،‌اما یک جایی آن بالاها - نه- هنوز بالا و پایینی هم نبود، حرف نبود، کلمه نبود، نه شب بود و نه روز، اصلا هیچ چیز نبود، اما خدا بود . فقط خدا.

و خدا آفرید ، زمان و مکان را، شب و روز را، کلمه را، آدم را و سیب را.

پرده دوم:

یک شب که مثل همه شب ها نبود، مردی که مثل همه مردم نبود، در غاری کوچک ، به چیزی که هیچ کس نمی داند ، فکر می کرد، که ناگهان ، نوری از آسمان نازل شد. آن نور فرشته ای بود که از طرف خدا برای آن مرد نامه ای آورده بود. پیش از آن هم خدا چند بار برای آدم نامه فرستاده بود. اما این دفعه فرق می کرد چون قرار بود آخرین نامه باشد. فرشته گفت : بخوان. اما آن مرد که خواندن بلد نبود. خدا که از آن بالا همه چیز را تماشا می کرد - نمی دانم چطور- اما کاری کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدا را خواند: « بخوان به نام پروردگارت که تو را آفرید…» و آن مرد پایین رفت تا برود وآخرین نامه خدا را برای همه بخواند.

پرده آخر:

اگر دلت گرفته است و نمی دانی چرا، اگر از بی وفایی دنیا و آدم هایش حالت گرفته است ، اگر جوانی را سوار زانتیا می بینی و فکر می کنی حقت را خورده اند، اگر دانش آموزی یا دانشجو و دلت برای دست های خسته پدر و نگاه مادر تنگ شده است و می سوزد. اگر گمان می کنی چیزی را گم کرده ای و نمی دانی چیست، اگر می خواهی داد بزنی یا بلند بلند گریه کنی و نمی توانی ، اگر فکر می کنی دوره لیلی و مجنون سر آمده است ، اگر غروب جمعه ها دلت بی بهانه تنگ می شود، اگر چند وقت است دلت را در جایی جا گذاشته ای و فکر می کنی عاشق شده ای، اگر فکر می کنی تنهاترین آدم روی زمینی یا از چیزی شانس نیاورده ای ، اگر دلت پر است از حرف هایی که به هیچ کس نمی توانی بگویی و اگر…

یک شب وقتی همه خوابیده اند، و فقط تو مانده ای و سکوت و ستاره ها، آخرین نامه خدا را بخوان. بخوان به نام پروردگارت… و اولین جواب را برای آخرین نامه خدا بنویس. بنویس به نام پروردگارت … و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چیز را تماشا می کند.

  • ۲ نظر
  • ۱۷ خرداد ۸۴ ، ۱۰:۰۱

هنوز پاهایم در زمین ریشه دارد.

دوبال بزرگ و سبک پاهای مرا از لب پنجره می کند.از سبکی و بی وزنی خودم کیف می کنم .دف از دور فریاد می زند و آوای تار با مهربانی مرا به آرامش می خواند.با هر فریادش بیشتر اوج می گیرم.گرمای مطبوعی زیر پوستم می دود" در این سوز سرد زمستانی.نسیمی خنک لا به لای پرهایم می پیچید، زیر پاهایم تاریکی مطلق است و بالای سرم نور. هیجان با من اوج گرفته است و رهایی. همین طور نبودن، دیده نشدن ، بی تعلقی، بی هیچ کسی، و کیف حضور یک رنج مختصر، یک غم مطبوع که تو را وا می دارد بدانی هنوز زنده ای و حسی داری. برای حس انجام یک کار خوب، پنهانی و بی هیاهو. بیشتر بال می زنم تا بیشتر اوج بگیرم. حالا تارهای ساز هم شیون می کنند .همه سازها به هم آویخته اند و شیون می کنند: صبر کن تا صبح!

اگر بتوانم به لبه ی نور برسم راضی خواهم بود.

آه ! اگر بشود ستاره ها را بدون واسطه دید و بالاتر و بالاتر ، و یک آسمانی توازن، حرکت، هم خوانی . دیواره قلبم نازک شده، می ترکد! گلویم را می فشارد، از چشمانم می تراود. لازم نیست صورتم را بپوشانم ، این جا من هستم و محرم کائنات .هق هق مجالم نمی دهد.از چیست؟ از عظمت حضور او؟ ستاره ها هم چنان با وقار با موسیقی هستی در پیچ و تابند.این ها همگی هوس سجده را در من زنده می کند. هوس پرستش .آهای ستاره ها ما این پایین می میریم برای شما.هر شب، هر شب. باورم کنید، من اینجا هستم. به من نگاه کنید .به من ، اشرف مخلوقات. ستارگان پنهانی به هم چشمک می زنند. یک لبخند مرموز بر لب هایشان است. آهای ستاره ها! فرصت کم است، هنوز پاهایم در زمین ریشه دارد.برای ما زمینی ها پیغامی ندارند؟ درراستای شانه ی راستم ماه را می بینم. دلخور به نظر می رسد. زیر لب می غرد.با هم یک پیامبر دیگر. دلم می خواهد بروم و روی صورتش دست بکشم. سلام ماه!

دلم برای زمین می سوزد.

ناگهان زیر پاهایم خالی می شود .فرو می ریزم. صدای فریاد ماه را از دور به سختی می شنوم.:« دستهایتان را بشوئید، به خون آغشته است» نوای موسیقی خاموش شده و من ناشیانه فرود آمده ام! پروردگارا دست مرا بگیر.

  • ۱ نظر
  • ۰۸ خرداد ۸۴ ، ۱۲:۴۳